پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )
217
سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )
ولى ما كه فطرتا تنبل هستيم و نمىخواهيم از راحتى و خواب صرفنظر كنيم ، به اين روش توجهى نداريم . دستور حركت چنين است كه حوالى غروب يا حتى ديرتر ، نخست حرم عازم مىشود و اسباب و اثاثيه را هم كه به روى شتران بار شده است با آنان مىفرستند . كسانى كه به اين ترتيب حركت مىكنند زودتر از معمول ، يعنى قبل از عزيمت ، غذاى خود را مىخورند . تقريبا يك ساعت بعد از آن ، مردان با اسب حركت مىكنند و در بين راه به قافلهء زنان مىرسند و از آن مىگذرند و پيش مىرانند ؛ ولى هر كجا كه خواب آنها را دعوت به آرامش كند ، از اسب پياده مىشوند و در زير سايهء يك درخت يا كنار رودخانه به استراحت مىپردازند ، تا حوالى صبح قافلهء زنان و باروبنه از عقب برسد . سپس همه به اتفاق يكديگر مجددا به حركت ادامه مىدهند تا خورشيد سر برآورد و در اين موقع نزديك يك ده چادرها را برپا مىكنند و بار مىاندازند و اگر دهى در سر راه وجود نداشت ، در كنار رودخانه يا جايى كه براى حيوانات علف وجود داشته باشد رحل اقامت مىافكنند . زنان و مستخدمانى كه با آنها هستند ، در بين راه روى شترها خوب مىخوابند . تخت روان متعلق به من ، مسلما راحتترين وسيلهاى است كه در اردو وجود دارد و حتى همسران شاه نيز چنين آسوده مسافرت نمىكنند . برعكس كجاوهء آنها بسيار ناراحتكننده است و نمىدانم چطور ممكن است در اين جعبههاى كوچك ، كه حتى در آن نمىتوان دراز كشيد ، اين راههاى طويل را طى كرد ؛ ولى مسلما عادت ، در اين ميان نقش بزرگى را دارد و به تحمل رنج راه كمك مىكند . در نقاط مشكوك همه با يكديگر حركت مىكنند و يك جا مىخوابند ؛ ولى در محلهاى مطمئن ، مثل نقاطى كه ما در طى سفر از آنجا مىگذريم ، هركس موقع استراحت ممكن است محلى را انتخاب كند و تمام روز را بخوابد و مستخدمان نيز كار ديگرى جز تهيهء غذا ندارند . صبحانه حوالى ظهر صرف مىشود و غذاى بعدى را همانطور كه گفتم در موقع عزيمت و بعد از بستن باروبنه مىخورند ، ولى هر كس چيزى با خود برمىدارد تا در موقع گرسنگى ناراحت نشود . در جاده آنقدر سرگرمى هست كه مانع از خواب شود ؛ زيرا راه پر از جمعيت است و غالبا انسان به دوستانى برخورد مىكند با آنها به صحبت مىپردازد و به فرض اين هم كه دوستى در ميان نباشد ، قدم به قدم همه از يكديگر مىپرسند : اين شترها مال كيست ؟ اين حرم چه كسى است ؟ . . . و از اين قبيل سؤالات ، به نحوى كه انسان متوجه گذشت زمان نمىشود . رفتن ما تا فيروزكوه اين مرتبه فقط پنج روز به طول انجاميد ، زيرا جاده خشك و خوب بود